|
به نام خدای عاشقا
سلام.....سلام عشق من...امشب می خوام سفر کنم....می خوام به دیار عشق سفر کنم......
سفر عشق....سفری که از ذره ست به بی نهایت...سفر از دیروز به فردایی مه آلود و مبهم ..اما زیبا و افسونگر....سفر از تیرگی به نور و روشنی... .می خوام تو این سفرم..توی کوله م چیزی جز صداقت٬پاکی٬گذشت و مهربونی نباشه و من باشم...رهای دلباخته ای که جرمی جز عاشقی نداره...می خوام برم تا به همه ثابت کنم که عشق یعنی از خودگذشتن.... .می خوام تنها سفر کنم...احساس می کنم توی این تنهایی غلیظ زمین رو روی شونه هام گذاشتند ...و کسی توی این تنهایی انگاری داره با من میاد و ستاره هارو از آسمون برام می چینه...انگاری دنیارو بهم میده...آه..این یاد توست....رویای تو.......من خیلی وقته تو این سفرم اما امشب می خوام طور دیگه ای ادامه ش بدم...انگاری که تازه می خوام سفر کنم...ای آدما..منو دریابید که بازگشته از یه راه هولناک...از روزهای بی آفتاب....شب های پر از جای خالی مهتاب و مسافر کلبه نورم...آره ..من ...رها...با قامتی شکسته...نگاهی بی فروغ...قلبی مریض..در آرزوی رسیدن به عشقم هستم...اگرچه با تاخیر اومدم....ولی منو دریابید ....گاهی وقتا با خودم فکر می کردم تنهایی سهم مسلم زندگی منه و سیاهی شب های بی کسی تقدیر ناگریزمه....اما مهتاب عشق تو رنگ و بوی تازه به دنیام داد و غروب دلتنگی هام رو با سحری روشن و آفتابی پیوند داد.....سفر زیبای عشق ادامه داره..
آسمون صاف و روشنه و هزاران ستاره درخشان دارن چشمک زنان منو به سوی خودشون می خونن..می دونم که پرواز کردن لذت بسیار زیادی داره..ولی انگاری پر و بالم سوخته و از بین رفته و هر پرواز و پریدنی رو برام ناممکن کرده...آتیش عشق تو عجیب منو سوزونده.......قطره های اشکم از چشام داره روی بالش می ریزه...این اولین باریه که راحت و بدون درد دارم گریه میکنم....برای عشق گریه می کنم....عظمت عشق که آدمو نابود می کنه.....آه عشق.........................
نفسم به صدای آرامش و سکوت گوش کن تا نوای تپیدن قلب منو بشنوی...باد پاییزی رو حس می کنی زندگی من؟..این باد پاییزی زمزمه ی لحظه های زندگی عاشقا و قصه تمومی آدمای شکسته رو داره با خودش نجوا می کنه...اگه خوب گوش کنی ..می شنوی که همین باد پاییزی داره قصه من و تو رو هم روایت می کنه.....قصه عشق من و تو...........
به زمزمه ی این باد گوش کن....زمزمه ی عشق....عشق.......................
من به سفرم ادامه میدم.....ثابت می کنم عاشقم......عاشق..............................
من از گذشته خفته ی خود می ترسم من از پر کشیدن حال می ترسم
من از فراموش شدن می ترسم ترس از اینکه بیدارشوم
و دریابم تو رفته ای
گاه بیان احساسات دشوار است ولی می خواهم بدانی که تا چه حد
دوستت دارم
فدای تو:احمدی که هیچ وقت دوسش نداشتی
|